دماغ زیبا داریم

منم دوست دارم ولی منو ببخش آخه من زن خودم رو پیدا کردم
Powered by SALAR ◄┤
خسته شدم از بی کسی پس کی به دادم
میرسی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
ميبرده بالاي ساختمون. صاحبكارش بهش ميگه: تو كه فرقون
داري، چرا اينا رو ميگذاري رو كولت؟! غضنفر ميگه: اون دفعه با
فرقون بردم، اون چرخش پشتم رو اذيت ميكرد!
به غضنفر ميگن چرا زن نميگيري؟ ميگه: اي بابا، كي مياد زنش رو
بده به ما؟
آرنولد ميره آبادان، همون شب اول آبادانيه تو خيابون بهش گير ميده
كه: ولك تورو جون بوات.. تو رو جون ننت، فردا ما رو تو خيابون ديدي
بهم سلام كن! خلاصه اونقدر التماس ميكنه، تا آخر آرنولد قبول
ميكنه. فرداش آبادانيه داشته با دو سه تا از رفيقاش تو خيابون چرخ
ميزده، يهو ارنولد مياد ميگه: سلام عبود! آبادانيه ميگه: اَاهه ... باز
اين سيريش اومد!
جواد عطسه كرد. بهش گفتند: عافيت باشه. گفت: يه بار ديگه زرت
و پرت كني ميزنم پك و پوز تو خورد ميكنم.
لره داشته پشت بوم خونش رو آسفالت ميكرده، آسفالت زياد مياره،
سرعت گير ميذاره
تركه عينكش را دور دستش چرخاند و بعد به چشمش زد، سرش
گيج رفت، نزديك بود بيفته
يه تركه سرشو قيرگوني كرده بود، ميگن چرا اينجوري كردي؟ ميگه:
بينيام چكه ميكرد!
سه نفر به جزيره آدمخوارها رفتند. آدمخوارها آنها را گرفتند و در
ديگ آب جوش انداختند. كمي بعد در اولين ديگ را برداشتند ديدند
اولي از ترس مرده. در ديگ دومي را برداشتند ديدند از ترس بيهوش
شده. در ديگ سوم را برداشتند، تركه كه توي ديگ بود، در حالي كه
بدنش را مالش ميداد گفت: ببخشيد روشور داريد؟

دوروغ نميگم بد از تو خيلي ها رفتن اومدن
اما تو نگاه من هيچ كدومش تو نشدن
خسته ام
خسته تر از رود
خسته تر از يك دريا
با تمام جان مرگ را خواهانم
براي رهايي
براي به او پيوستن تو را ميخوانم اي مرگ
ميخوانمت با تمام قلب خود
با تمام جان و دل تورا فرياد ميزنم
وزندگي را براي آنهايي كه طعم عشق را نچشيده
اند باقي خواهم گذاشت
و من هم اكنون عازم سفر آخرت خواهم شد
شايد وقتي باقي نباشد
پس تورا به دست زمانه به امانت خواهم گذاشت
گويند وقت طلاست ولي....
من او را همچون خاكستري بيهوده و نهان در دل نفرت يافتم
آه كه چه جاني را براي يافتنش خرج كردم
ولي...
من يافتم كه عشق را با هيچ نتوان سنجيد
جز...
با نفرت
آري نفرت و عشق در دل انسان در يك جا قرار دارند
ولي...
آن دو نقطه اي مقابل هم هستند
نقطه اي به فاصله يك تار مو
ولي..
قطر اين مو به اندازه دنياي تو است
اين روزهاي تهي از نبرد و مرد
حس پرنده بودنم از دست رفته است
من ماندم و همين قفس و ميله هاي سرد
بوات.. تو رو جون ننت، فردا ما رو تو خيابون ديدي بهم سلام كن! خلاصه اونقدر التماس
ميكنه، تا آخر آرنولد قبول ميكنه. فرداش آبادانيه داشته با دو سه تا از رفيقاش تو
خيابون چرخ ميزده، يهو ارنولد مياد ميگه: سلام عبود! آبادانيه ميگه: اَاهه ... باز اين
سيريش اومد
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
لره داشته پشت بوم خونش رو آسفالت ميكرده، آسفالت زياد مياره، سرعت گير ميذاره
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
معلم: الفباي فارسي رو بگو ببينم. شاگرد: الف – ب – پ – ت – ث – چهار – پنج – شش –
هفت... معلم: الفباي انگليسي رو بگو ببينم. شاگرد: ا – بي – سي – چهل – پنجاه – شصت –
هفتاد... معلم: الفباي يوناني رو بگو ببينم. شاگرد: آلفا – بتا – ستا – چهارتا – پنجتا ... معلم:
نخواستم بابا يه شعر بگو. شاگرد: نابرده رنج گنج – پنج – شش – هفت...